زندگي،يعني بازي.سه،دو،يک...سوت داور.....بازي شروع شد...! دويدي،دست و پا زدي،غرق شدي،نجات پيدا کردي، خيانت کردي، دل شکستي،عاشق شدي،بي رحم شدي،مهربان شدي،بچه بودي؛بزرگ شدي،پيرشدي سوت داور_______________بله،بازي تمام شد... زندگي را باختي يا بردي، اگه بردي خوش بحالت اگر هم که باختي،اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت، اما اينو يادت باشه باز ميشه زندگي رو ساخت.
خوبین؟؟؟؟؟ وای ببخشید تو این مدت نبودم..... خب امروز با یه متنی اومدم... و صد البته عاشقانه نیست
شاید توانستی تمام بیلیوردها
خیابان ها را بگیری اما پوسترهای میان دستهایمان را نه
شاید توانستی اتوبوسهایت را به
وعده و وعید پر کنی اما خیابان های سبز شهر را نه
شاید بتوانی رای مرا جور دیگری
بشمری و نشانمان دهی اما انتخابم را نه
شاید بتوانی رسانه را فیلتر کنی
اما چشمانمان را نه
شاید بتوانی به بهانه مملکت را
تعطیل کنی اما عقل مارا نه
شاید بتوانی اینترنت را فلج کنی
اما پاهای ما را نه
شاید بتوانیاس ام اس را قطع کنی اما ارتباط دلهایمان را نه
شاید بتوانی مچ بند های ما را از
ما بگیری اما چفیه هایمان را نه
شاید بتوانی پرچم هایمان را بگیری
اما نژادمان را نه
شاید بتوانی مسیرمان را تغییر دهی
اما هدفمان را نه
شاید بتوانی مطالباتمان را نشنوی
اما الله اکبر هایمان را نه
شاید بتوانی روزنامه هایمان را
خفه کنی اما حنجره هایمان را نه
شاید بتوانی شادی مان را بگیری
اما امیدمان را نه
شاید بتوانی ایدئولوژی ها را
بگیری اما خدا را نه
شاید بتوانی جسممان را زندانی و
در بند کنی اما اندیشه هایمان را نه
شاید بتوانی ریاست جمهوری را
بگیری اما وطنم را نه
پس در اصل تو هیچکاری نمی توانی
بکنی و فقط داری تقلا می کنی
اما...
ما نمیتوانیم بیلیوردها را بگیریم
اما خیابان ها را می توانیم
ما نمیتوانیم اسلحه بدست
بگیریمو چماق اما مشت می توانیم
ما نمیتوانیم اتوبوس ها را پر
کنیم اما کوچه ها را می توانیم
ما نمیتوانیم رای ها را بشمریم
اما آدم ها را می توانیم
ما نمی توانیم به مردم دروغ تحویل
دهیم اما امید را می توانیم
ما نمی توانیم بر مردم تیر ببندیم
اما دل می توانیم
ما نمی توانیم بر مردم خاکستر مرگ
بباریم اما باران عشق می توانیم
ما نمی توانیم چکمه به کار
اندازیم اما اندیشه را می توانیم
ما نمی توانیم رسانه بگیریم اما
قلم و کاغذ می توانیم
ما نمی توانیم مملکت را تعطیل
کنیم اما دل خوش تو را می توانیم
ما نمی توانیم اینترنت را فلج
کنیم اما استبداد را می توانیم
ما نمی توانیم جایگاه تو را
بگیریم اما مقبولیتت را می توانیم
ما نمی توانیم چکمه هایتان را
بگیریم اما قدرتتان را می توانیم
ما نمی خواهیم ریاست را بگیریم
اما حقمان را می توانیم
ما نمی خواهیم خون تو را بگیریم
اما وطنمان را می توانیم
پس ما می توانیم خیلی کارها بکنیم
... پس ما پیروزیم...
ما خدا را داریم ... پس بترس...
چرا که ما خدا را داریم... ما عظمت را داریم ... ما همه را داریم. چرا که ما دروغ
نمی گوییم ... چرا که ما حق زیر پا نمی گذاریم ... چرا که ما خون نمی ریزیم...
چرا که ما حتی سیلی به صورت کسی
نمی زنیم... ما خیلی وقت است که پیروزیم و نیازی نداریم
که پیروزیمان را تو اعلام کنی چرا که ما حنجره هایمان فرصت
شنیدن صدای تو را به مانمی دهد... چرا که
ما بی شماریم و تو تویی... چرا که ما بی شماریم و تو تویی ... چرا که ما بی شماریم
و تو تویی... چرا که ما بی شماریم و تو تویی...
سلام خوبین؟؟؟؟؟ عیدتون مبارک ببخشید چند وقتی نبودم یه مشکلی برام پیش اومده برام دعا کنین
باور نمی كنی كه این روزها چقدر دلم گرفته باور نمی كنی كه خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد آری ... من ... با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می كنم ! غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می كشد سنگینی پلكهایم و نگاهی كه دیدن را از یاد برده كوركورانه زیستن را خوب آموختم ! توان نوشتن ندارم واژه هایم گرد و غبار گرفته من ! باور كن كه باورت كردم ... باور كن كه بی تو بی باور شده ام ! من ! زندگیم را تمام كردم حالا نفس كشیدن منت سرم می گذارد ! حس می كنم ... هوای اینجا سرد و سنگین است تو ای عشق من دیگر نگو خداحافظ ! اگر می روی بدون وداع برو ... گله ای نیست ! ببین ! نقاشی عشق می كشم و گم شدن در نگاه تو كه آرامش می دهد نبض سكوت حرفی برای گفتن دارد ! ببین ! دستانم را ببین چشمان ترم را ببین ببین سكوتم چه حرفهایی را تحمل می كند ! به خاطر تو ... نامت را هر روز زمزمه می كنم مبادا یادم رود كه روزی ... زمانی ... عاشقت بودم ! آری ... عاشق خیال نكن دیوانه شدم ... اگر این دیوانگی ست من عاشق این دیوانگیم ! ما محكومیم... محكوم به زندگی ! و شاید محكوم به مــــــرگ . . . و نه محكوم به نا باوری و نه محكوم به نابودی خود...........
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند .
آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد .
آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد .
رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد .
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد .
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد .
وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود .
دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد .
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشقاز وجودم محو شود.
الهي به اميد تو
دلم ميخواست گل سرخي بودم كه سرخي گلبرگهاي ظريف عشقم گواه بر خونين بودن قلب شكسته ام باشد.
دلم ميخواست آفتاب عشقي بودم كه در آن طلوع مجدد دوستيها را پيدا ميكردم.
دلم ميخواست باران شب وصال بودم تا هر دو با هم در زير قطرات عشق به ديار با تو بودن هجرت را آغاز ميكرديم.
دلم ميخواست دو پرنده ي رها بوديم تا به درياي دوستي سفر ميكرديم؛ دريايي كه مرغان آسمانيش نغمه هاي به هم رسيدن را سر ميدهند.
دلم ميخواست سرزمين سبز رستن بودم تا در دامن دشت متانت؛ همچون قاصدكان رقصان در فضاي عشق ميرقصيدم.
و دلم ميخواست به دياري ميرفتيم كه مردمان آن ديار با عشق بيگانه هستند و ما همچون جويبار دوست داشتن در آن ديار تنهاييها جاري ميشديم و كلبه اي از پاكيها؛ لطافتها بنا ميكرديم
این روزها همه از حرف می زنند. هر کس از چیزی کسی از گرانی ناله می کند. دیگری از حجاب سیاست هم که بالاتر از هم باقیست. راستگویی در سیاست معنا ندارد. همه سخن می گویند. چهره هیچ کس مشخص نیست. گاهی دوست وگاهی دشمن. معمولا از همه طرف همه می کنند. کافیست خوب بنگرید. بالا یا پائین. جلو یا پشت سر. چه کسی می داند؟ گاهی مفید بودن دیگر معنا پیدا نمی کند. یا همه مفیدند یا همه زیان آور. فکر می کردم بزرگ شدم. ولی همیشه چیزی باعث دیده شدن واقعیت می شود. یک فیلم؟ یک رابطه؟ یک سخن؟ همیشه بر این باورم که یک شاگردم. شاگرد همیشه در پی یافتن تازگی های این سو و آن سو می رود. ولی بد از روزی که این شاگرد تنبل باشد. چه کسی به او اهمیت می دهد. وقتی کسی به خودش اهمیت نمی دهد چه انتظاریست که دیگران به او اهمیت دهند. آه زندگی به کدامین سو مرا می بری؟ می خواهی مرا برنجانی؟ شاعر شوم یا دزد؟ کودک شوم یا دروغگو؟ چه کنم که آنچه می خواهم از برای دیگران نیست. من کسی نیستم جز یک زندگی. زندگی که دوست دارد تنها باشد. ولی چرا؟ هیچ کس جز خود او نمی داند ؟!
واقعا عشق یعنی چه ؟ عشقی که کار شب و روز همه شده یعنی چه؟
که میدانه عشق یعنی چه ؟
هرکس ادعا دارد میداند اما در اصل آدم های کمی هستند که آن را درک کنند .
می گویی عاشقی اما عاشق که؟
میگویی فلان مجری تلوزیون .
اما فکر میکنی این عشق است؟ واقعا تو فکر میکنی عاشقی ؟
اگر اینگونه فکر میکنی برایت متاسفام چون بویی از عشق نبردی
چون عشق را بر پایه زیبایی قرار دادی
از تو می پرسم. آره تو! تویی که عاشق پسرخاله تی.
تویی که چند سالهدوسش داری
اما حالا احساس میکنی دوست نداره!
مگر همین تو نبودی که میگفتی بعد از او عاشق که باشم؟
تو هم عاشق نیستی چون خودت داری دنبالش میری اما در حقیقت عشقه که
باید دنبال انسان بیاد.
تو هم عاشق نیستی چون داری به سادگی ازش میگذری
سالهاست که دنبال آدمی هستم...دنبال دوستی هستم که این کلمه را درک
کند
اما هنوزاو را پیدا نکردم...
دیگه از این دنیا حالم بهم می خوره
از این دنیا پوچ و تو خالی
از آدمای این دنیا که همه هوس بازند نه عاشق
در اطراف خود دنبال آدمی گشتم تا عشق را درک کند .
اما نیافتم...
اومدم در دنیا وب تا شاید دوستی را که همیشه به دنبالش بودم پیدا کنم.